مصاحبه ایون برمنر: سوسیس آمریکایی

چه فیلمی را ببینید؟
 

استنداف سوسیس آمریکایی دو شخصیت را دنبال می کند که به دنبال رویای آمریکایی هستند: ادوارد (ایون برمنر) مهاجری است که با باز کردن یک رستوران سوسیس و کالباس در وسط یک شهر کوچک آرام به دنبال جشن گرفتن و به اشتراک گذاشتن میراث آلمانی خود است، و مایک (آنتونی استار) یک تازه کار است. محکوم آزاد شده که رویای ادوارد را فرصتی برای بازخرید خود می بیند - و شاید در این راه پولی سریع به دست آورد. در حالی که نیات آنها (بیشتر) خالص است، ادوارد و مایک به زودی خود را هدف قلدرهای متعصبی می یابند که شهر کوچک گاتربی را اداره می کنند و اجازه نمی دهند هر فرهنگ غیر آمریکایی در جامعه آنها وارد شود. اما ادوارد قرار نیست بدون مبارزه از رویای خود دست بکشد.





مربوط: Trainspotting و 9 فیلم کلاسیک دیگر درباره مصرف مواد مخدر






در حالی که ترویج انتشار استنداف سوسیس آمریکایی ایون برمنر با او صحبت کرد TVMaplehorst در مورد کار خود در این فیلم، چگونه او شخصیت خود را فراتر از آنچه در فیلمنامه نوشته شده توسط اولریش تامسن، نویسنده/کارگردان، و نقش هایش در Trainspotting و زن شگفت انگیز .



TVMaplehorst: من تازه فیلم شما را تماشا کردم، استنداف سوسیس آمریکایی ، لذت بخش بود شما چنین حضور باشکوهی در صفحه نمایش هستید. شما به نوعی مرا به یاد مادرم می اندازید که او هم مهاجر است، همانطور که شخصیت شما هست. او آماده بود تا رویای آمریکایی خود را به دست آورد و اگر کسی قصد داشت آن را از او بگیرد، آماده بود که مشتی به او بزند. کمی در مورد الهام بخش، البته به غیر از فیلمنامه، برای توسعه این مرد بگویید.

اولریش فیلمنامه را از تمام این چیزهای کلمه به کلمه کنار هم گذاشت. مصاحبه ها، مستندها، گزارش های خبری... و هر خطی در فیلمنامه که گفته می شد، نقل قولی از یک شخص واقعی در زندگی واقعی بود. این که چگونه به عنوان یک فیلمنامه در کنار هم قرار گرفت، خیلی بیشتر شبیه بحث و جدل با یک ببر بود. تلاش برای تبدیل همه این اطلاعات به یک داستان با شخصیت های واضح و خاص یک چالش بود. از بسیاری جهات، صداها شبیه به هم بودند، چیزهایی بودند که او درباره آنها تحقیق می کرد. بسیاری از آن بر بیگانه هراسی و میهن پرستی و احساسات مردم در مورد آن متمرکز است. صداها کاملا شبیه هم بود. برای مشخص‌تر کردن شخصیت‌ها کمی فکر و کار لازم بود. من واقعاً شروع کردم به ادوارد به عنوان کسی که در انتهای طناب آنها بود. آنها با خودکشی یا خودکشی ناشی از اعتیاد به الکل یا در واقع چیزی بیشتر از پیش طراحی شده روبرو هستند. این آخرین تلاش است. او مردی افسرده است که آخرین تلاش خود را برای تحقق هدفی که فکر می‌کند باید داشته باشد، انجام می‌دهد، مربوط به والدین مرده‌اش. بنابراین او در این شهر شسته شده است. این آخرین تلاش او برای تحقق بخشیدن به خودش است. این تنها به طور تصادفی است که او با این جنایتکار آزاد شده ملاقات می کند که به او ایمان دارد. نمی دانم به او چه اعتقادی دارد!






این پسر هم انگیزه های پنهانی دارد. او می خواهد از موقعیت استفاده کند. اما قلب خوب او به نوعی پیروز می شود. من در مورد شخصیت آنتونی، مایک صحبت می کنم که پشت این رویا قرار می گیرد. آنها دو نفر هستند... مایک در جستجوی رویایی است تا در آخرین تلاش خود را ثابت کند. و ادوارد رویایی دارد، اما برای او بزرگتر از آن است که خودش آن را محقق کند. اگر مایک برای دزدیدن تلویزیون وارد نمی شد، احتمالاً خودش را در آن کلیسا می نوشید.



به این ترتیب بود که روی اینکه این مرد چه کسی بود تمرکز کردم، و سپس به نوعی آن را از آنجا ساختم و راه هایی پیدا کردم که بتوانم با آن سرگرم شوم. برای من مهم این است که شخصیت من یک ماموریت خاص و یک روح خاص داشته باشد. من می‌خواهم راه‌هایی پیدا کنم که بتوانم از آن لذت ببرم. شاید در برخی از ورنر هرتزوگ، برخی خاطرات از کار با او مسخره کردم، از برخی از آن استعدادهای سخت و شکست ناپذیری که ادوارد دارد لذت بردم. چیزهای رقت انگیزی در مورد او وجود دارد، اما این استعداد پولادین و باورنکردنی نیز وجود دارد که او دارد.






چند فصل فرار از زندان وجود دارد

درست. هنگامی که او این هدف را داشته باشد، در برابر هر چیزی که بخواهد او را زمین بزند، می ایستد.



آره آره هنگامی که او باد زیر بادبان هایش را گرفت که مایک او را گرفت، او به جلو می رود. او می تواند خود را باور کند زیرا مایک به او ایمان دارد. قدرت باور چیز بسیار قدرتمندی است. جامعه ما را به حرکت در می آورد. همچنین تجارت فیلم را پیش می برد. قدرت باور. اگر مردم به یک پروژه اعتقاد نداشته باشند، پس این اتفاق نمی افتد. اگر پروژه ای به آن اعتماد نداشته باشد، اتفاق نمی افتد. و این پروژه قبل از اینکه به مرحله تولید برسد، قابل لمس بود. من فقط به خاطر اعتقادی که اولریش داشت و فیلمبردار آنتونی دود مانتل در این پروژه دیوانه وار وجود داشت وارد کار شدم. در وسط آمریکا، 50 مایلی از نزدیکترین پمپ بنزین فاصله داشتیم، در دهکده ای کوچک که در میانه زمستان توسط شهرهای ارواح احاطه شده بود. و ما سعی کردیم این فیلم دیوانه‌وار را بسازیم که روی کاغذ واقعاً نمی‌توانستم آن را درک کنم!

اما از طریق اعتقاد آنها، من به نوعی خود را به آن سپردم، می دانید؟ من آنتونی دود مانتل را به خوبی می شناسم. و غریزه او بی عیب و نقص است. من سالها با او کار کردم. او همیشه به سوی ناشناخته ها می کشد. این به جسارت و باور زیادی نیاز دارد. همین باعث شد گلوله را گاز بگیرم و با آن سوار شوم. اشتیاق آنها.

کار می کند. روی صفحه نمایش نشان می دهد. من چیزی در مورد آن نمی دانستم. وقتی به من پیشنهاد مصاحبه می دهند و اکران کننده ها را برایم می فرستند، تریلر یا چیز دیگری را جستجو نمی کنم. من می گویم، 'خب، به هر حال آن را تماشا خواهم کرد، پس چرا چیزی را خراب می کنم؟' بنابراین من نمی دانستم که در چه چیزی هستم! امیدوارم افراد زیادی از این فرصت استفاده کنند. شانست را امتحان کن! فیلم تماشا کن! ایون در آن است!

خوشحالم که لذت بردی من را به یاد ناپلئون دینامیت می اندازد در غیرمعمول و منحصر به فردش... از قوانین داستان گویی پیروی نمی کند. از قوانین پیروی نمی کند، اما قلب بزرگ و طنز غیرمنتظره ای دارد. طنز در این، وای. (می خندد) می دانید؟ واقعا؟

خوبه! خوب، پس به آنتونی اشاره کردی. فکر می کنم شما او را می شناسید زیرا او یک پسر دنی بویل است و شما یک پسر دنی بویل هستید.

بله، من با او و هارمونی کورین کار کردم، مثلاً در سال 1999 یا چیزی مشابه. خیلی وقته با هم فیلمی به نام جولین خر-پسر ساختیم. ما خیلی نزدیک روی آن کار کردیم. بله، پس از آن زمان ما دوستان خیلی خوبی بودیم، و همچنین روی چیزهای دیگری با هم کار کردیم. اما به خصوص در T2، فیلم دنی بویل. آره پس این بود... من نمی دانم کدام یک را اول انجام دادیم... نه، ما اول T2 را انجام دادیم. چون این فیلم... به دلیل همه گیر شدن دستگیر شد. تعداد زیادی جشنواره داشت و درست به محض اینکه همه‌گیری شیوع پیدا کرد، شتاب را از بین برد.

آره من در این مرحله چند داستان شنیده‌ام، از فیلم‌هایی که قفل شده و بارگذاری شده‌اند، آماده پخش شده‌اند، و سپس به بلاتکلیفی رفته‌اند. بنابراین من واقعاً امیدوارم که بتوانم کمک کنم تا بتوانم این کلمه را به رسمیت بشناسم، چون فکر می‌کنم این فیلم واقعاً ویژه‌ای است.

عالی. متشکرم.

دوست دارم به گذشته برگردم. برگردیم به Trainspotting . این همان فیلمی است که مردم می‌گویند «تو را یک ستاره کرد»، اما البته قبل از آن مدتی در آنجا حضور داشتی.

من در حال گشت و گذار بودم، آره. من از 14 سالگی به عنوان بازیگر کار می کردم. من احتمالاً قبل از Trainspotting ده سال در گمنامی کار می کردم. اما با خوشحالی در گمنامی! و از داشتن هر نوع شغلی خوشحالم.

خب همینو میخواستم ازت بپرسم در آن دوره، از زمانی که شروع به کار کردید، و گفتید 'خوشبختانه در گمنامی'، اما آیا فشاری از جانب خود یا افراد بیرونی وجود داشت، می دانید 'یک کار واقعی پیدا کنید' و 'برو به بار'، نه اینکه شما این کار را نکرد اما به من در مورد خودباوری که برای تلاش در این صنعت نیاز است بگویید.

چگونه خورشید را در روح های تاریک ستایش کنیم

من هیچ نوع کار دیگری انجام نداده ام. بخشی از آن این است که، من خوش شانس هستم که در زمانی بزرگ شده ام که برای یک بازیگر امکان پذیر بود که برای طلسم های زمان، رفاه و کمک به اجاره شما برای پرداخت، و از این قبیل چیزها امکان پذیر بود. می‌دانی، می‌توانم یک رقص انجام دهم و به نوعی در روزهای سخت شناور بمانم.

اما بله، من فکر می‌کنم این دو چیز می‌خواهد: بی‌احتیاطی، زیرا تصمیم گرفتن این‌که زندگی‌تان را با انجام کاری که کاملاً به این بستگی دارد که کسی شما را در میان صدها هزار بازیگر دیگر، نامزدهای دیگر، برای یک کار بسیار خاص بخواهد، به بی‌احتیاطی نیاز دارد. کار. و همچنین به نظر من شجاعت می خواهد. فکر می کنم تعادلی در این مورد دارم. و من فکر می کنم که احتمالاً اکنون کمتر بی پروا هستم. اما من یک رگه بی پروا و درجاتی از شجاعت دارم که باعث شده است.

و مواقعی وجود داشته که ایمان خود را به توانایی خود برای ادامه بازیگری از دست داده ام. با گذشت زمان، من دچار این بحران عجیب و غریب شده ام که «دیگر نمی توانم این کار را انجام دهم». اما این شجاعت و بی پروایی نوعی ترکیب است که به من امکان می دهد بازیگر شوم. و همچنین، در کار من، همچنین. من نمی خواهم در یک شغل در یک مکان امن باشم. من می خواهم آن را به یک مکان خطرناک ببرم، حتی در یک کار امن. من می خواهم در منطقه خطرناکی باشم که در آن مطلقا شکست بخورم. من نمی خواهم در یک مکان امن باشم. چیزی نیست که بتوانم آن را نگه دارم. من باید آن طاقچه را داشته باشم. (می خندد)

تصور می‌کنم که شما از ایفای نقشی که هرکسی می‌تواند بازی کند، بی‌خیال شده‌اید.

بله، من می گویم. اگرچه، در عین حال، من به این ایده ایمان دارم که هر فرصتی برای کار و بازی چیزی است که شما می توانید با آن کاری انجام دهید! حتی اگر در حال خواندن دفترچه تلفن باشد. من معتقدم که می توانم با آن کاری انجام دهم که ارزش انجامش را داشته باشد. من می توانم هدفی را از خواندن دفترچه تلفن پیدا کنم ... دایرکتوری ... نمی دانم شما اینجا اسمش را چه می گذارید. ما دیگر حتی دایرکتوری تلفن نداریم! من نباید از این اصطلاح استفاده کنم! این یک چیز است، مثلاً شما احتمالاً در عصری بزرگ نشده‌اید که آنها فهرست‌های تلفن داشته باشند... این کتاب بزرگ از نام‌ها و اعداد که برای پیدا کردن آن باید به نوعی ورق بزنید.

آنها یک زوج در موزه دارند.

آره اما این ایمان است که هر فرصتی برای ساختن چیزی ارزش دنبال کردن دارد. من این ایمان را دارم در عین حال، نمی‌خواهم نقشی را بازی کنم که هر کسی بتواند آن را بازی کند، اما اگر اینطور باشد، می‌خواهم به آن نگاه کنم و بگویم: «خب، می‌خواهم با این قسمت چه کار کنم؟ چه چیزی می توانم برای قسمت بیاورم؟ پارامترهای اینجا چیست؟ چگونه می توانم راهی برای لذت بردن از این موضوع پیدا کنم؟ و اگر نتوانم، پس این تقصیر و مشکل من است. تقصیر نویسنده، تهیه کننده، کارگردان یا هر چیز دیگری نیست. این با من است. اینگونه است که من رسالتم را فلسفی می کنم، چیزی که در تلاش برای یافتن آن هستم.

آیا احساس می‌کنید این اتاق را برای خلاقیت حتی در فیلم‌های پرفروش بزرگ انتخاب می‌کنید؟ من دارم از بالای سرم فکر می کنم، تو زن شگفت انگیز کاراکتر می‌توانست بسیار 'سهام' باشد. اما در عوض، او مخفیانه یک فصل بزرگ و روح‌انگیز از آن فیلم است. آیا آن چیزی بود که قبلاً آنجا بود یا توانستید آن را ببافید؟

فکر می کنم... این چیزی است که پتی جنکینز واقعاً برای ماهیگیری بود، می دانید؟ او واقعاً [من] و دیگر بازیگران را تشویق کرد تا آن را به این قسمت بیاوریم. او نمی‌خواست آنها موجود باشند. او می خواست که آنها واقعاً نوعی صداقت داشته باشند. پیدا کردن آن در زبان، در صفحه، در اسکریپت، ساده تر است. او واقعاً می‌خواست که فیلمش یک قلب و روح داشته باشد، نه فقط از Wonder Woman، Gal Gadot و Chris Pine، بلکه می‌خواست این قلب و روح و یکپارچگی بخشی از ساختار آن فیلم باشد.

بنابراین بله، این یک مثال خوب است. در دست‌های مختلف، یا اگر احساس می‌کردم، مثلاً «این فقط یک کار است»، آن‌وقت حاضر می‌شدم و خطوط را می‌گفتم، و من کسی بودم که خودم را ناامید می‌کردم. که من آن را فرصتی برای رفتن به ناشناخته می بینم. هر فرصتی که من برای انجام آن دارم یک گنج است. من خوش شانس هستم که این فرصت ها را دارم. من نمی خواهم آنها را هدر دهم.

بعد: 8 بهترین شخصیت های Trainspotting، رتبه بندی شده

استنداف سوسیس آمریکایی اکنون در سینماها و VOD منتشر شده است.