فلوریدا به عنوان پایتخت بازنشستگان ایالات متحده دیده می شود و بزرگترین جامعه بازنشستگان جهان، دهکده ها، در آن قرار دارد. بیش از 130000 نفر در پناهگاه سنی گروه بالای 55 سال زندگی می کنند، جامعه ای که برای بازگرداندن ساکنان به دوران جوانی خود طراحی شده است. حقیقت شگفتانگیز پشت دهکدهها این است که، علیرغم زیباییشناسی سورئال محیط اطرافشان، مردمی که در آنجا زندگی میکنند هیچ تفاوتی با دیگران ندارند، فقط سعی میکنند از پس آن برآیند و به دنبال چیزهایی مشابه برادران کوچکتر خود باشند. داستان های چند تن از ساکنان دهکده ها در آن بررسی می شود نوعی بهشت ، اولین فیلم مستند بلند از کارگردان لنس اوپنهایم.
نوعی بهشت چهار نفر را دنبال می کند که چیزی را که به دنبال آن هستند پیدا نکرده اند. باربارا بیوه ای است که به دنبال یک رابطه عاشقانه است. دنیس یک زن 80 ساله است که به دنبال درد و رنج بعدی خود است و آن و رجی یک زوج متاهل هستند که باید با رفتارهای غیرعادی و غیرعادی رجی در زمینه مواد مخدر کنار بیایند. داستانهای آنها با هم، تصویری از گوشهای از آمریکا را تشکیل میدهند که اغلب نادیده گرفته میشود یا از سوی نسلهای جوانتر بهعنوان یک خط هشدار استفاده میشود. این فیلم به خاطر لنز صمیمانه و بدون قضاوتش قابل توجه است و به بررسی روح انسان نسلی می پردازد که به ندرت فرصتی برای صحبت از خود به او داده می شود.
مربوط: 10 TikTokers ارشد که در اسرع وقت باید دنبال شوند
در حین تبلیغ انتشار ویدیوی خانگی از نوعی بهشت لنس اوپنهایم با TVMaplehorst در مورد رفتن به دهکده ها برای ساخت اولین فیلم خود صحبت کرد. او در مورد اینکه چگونه او که اهل فلوریدا است، با شنیدن داستانهایی درباره «ساکنان حواسپرور» دهکدهها بزرگ شد و چگونه این فیلم از فیلم کوتاه قبلیاش رشد کرد. خوشبخت ترین مرد دنیا . او درباره چگونگی تبدیل این فیلم از یک موضوع کوتاه به یک مستند کامل صحبت می کند و در مورد اینکه چگونه توانسته است یکی از قهرمانان سینمایی خود، دارن آرونوفسکی، به عنوان تهیه کننده وارد صحنه شود، صحبت می کند.
نوعی بهشت اکنون به صورت دیجیتال و دی وی دی منتشر شده است.
سلام، لنس!
هی، حالت چطوره، مرد؟
کارم خوبه ولی دلم لرزیده! دلم از فیلمت می لرزه! من در واقع یک کارمند مراقبت از سالمندان هستم، و این کاری است که مادرم برای اولین بار به ایالات متحده نقل مکان کرد. من به آپارتمان یک خانم 88 ساله می روم و برایش غذا درست می کنم و با هم دور می نشینیم و به آهنگ های موسیقی گوش می دهیم.
وای! چه مدت است که این کار را انجام می دهید؟ خیلی زیبا به نظر می رسد.
از حدود نوامبر یا اکتبر یا بیشتر. سخت است، اما چنین کاری راضی کننده است. او بسیار با بصیرت است، و من احساس می کنم که از او چیزهای زیادی یاد می گیرم. اما به همین دلیل تماشای فیلم شما سخت بود. من از آن مرد، دنیس، خیلی استرس گرفتم. او در مورد تلاش برای به راه انداختن یک مشکل بسیار باز بود.
آره دنیس... دنیس...
شاید من فقط یک آدم وحشتناک قضاوت کننده باشم، اما به نظر می رسد ساختن یک فیلم از چنین دیدگاهی غیرقابل قضاوت سخت است، جایی که شما فقط این افراد را دنبال می کنید و می بینید که آنها چه می کنند، و شما. 'هی دنیس، برو از اینجا، کار پیدا کن!'
خنده دار است، احساس می کنم با دنیس آشنا شدم، حدس می زنم او یک ژیگولو شکست خورده است، هر چه می خواهید او را صدا کنید... اما صادقانه بگویم، من احساس می کنم همان رویکردی را دارم که باید به موضوع پرتره ارائه می دادیم. فیلم بسیار شبیه به آن چیزی بود که ما به خود مکان نگاه می کردیم. ساده ترین کاری که می توانید در یک مستند انجام دهید این است که یک نفر را احمق جلوه دهید. و من فکر می کنم همین امر برای The Villages نیز صدق می کند. اگر با خود فکر می کردید، مستندی درباره دهکده ها چگونه خواهد بود؟ برای من، حداقل، اولین چیزی که میخواستم از آن اجتناب کنم، نگاه آشکار به آن بود، که میتوانست فیلمی قضاوتآمیزتر باشد، که میتواند مستند «Okay, Boomer» باشد که واقعاً از همه چیز لذت میبرد و از آن دیدن میکند. کلیشه ها و لمپن زدن به مردمی که در آنجا زندگی می کنند. من کمتر علاقه ای به انجام این کار داشتم، زیرا فکر می کردم کمتر جالب و کمتر منصفانه است. اما همچنین به این دلیل که فکر میکنم افراد واقعاً جالبی هستند که داستانهایشان خیلی زیاد گفته نمیشود. و وقتی به آنها گفته می شود، احساس می کنم گاهی اوقات بسیار تقلیل دهنده هستند. با شخصی مثل دنیس، فکر می کنم کاملاً حق با شماست. بسیار آسان است که به کسی که زندگی خود را بر اساس معیارهای او می گذراند و در مورد آنها قضاوت می کنیم، اما وقتی به گذشته نگاه می کنی، زمانی که به آنسوی روکش نگاه می کنی، عمق زیادی از پشیمانی، اشتیاق، آرزو وجود دارد. اینها چیزهایی است که همه ما به روش خود از آن عبور می کنیم. اما دیدن فردی که در این چرخه بی پایان تلاش برای 20 سالگی گرفتار شده و اکنون 84 ساله است، وزن بسیار متفاوتی می گیرد.
غم و اندوه عمیقی برای او وجود دارد. این را زمانی می بینید که او سعی می کند با کسی تماس بگیرد تا چند دلار جمع کند و آنها تلفن را قطع می کنند. مثل این است که در آن مرحله از زندگی هر کسی، آیا امکان تغییر وجود دارد؟ منظورم این است که من 30 ساله هستم، اما گاهی اوقات احساس می کنم برای بازگشت از مسیری که در زندگی ام شروع کرده ام خیلی دیر شده است. و وقتی 80 ساله شدی؟ در آن مرحله، چگونه می توانید خود را دوباره اختراع کنید؟ اصلا امکانش هست؟
این کاملا جذاب است. و آن شخص، کشیش فیلم، کشیش نورمن لی شافر، وقتی به دنیس می گوید، باید چیزی فراتر از زنده ماندن باشد. او به او میگوید: 'تو من را به یاد خودم میاندازی که من 83 سال داشتم، اما من عمدا، وقتی جوانتر بودم، تصمیم گرفتم زندگیام را به گونهای دیگر زندگی کنم تا مثل تو نباشم.' همه آن چیزها برای من خیلی جالب بود. فکر میکنم، وقتی به دهکدهها میروید، جذابترین چیز در مورد آن این است که سن نسبی میشود، و فکر میکنم چیزی بسیار آزادانه در آن وجود دارد، اینکه شما میتوانید، اساسا، هرکسی که میخواهید باشید. پیش فرض این مکان این است که ساکنان را به زمانی برگرداند که از دوران جوانی با آن آشنا بودند. توشه بسیار زیادی با معنای واقعی آن وجود دارد. حدس میزنم این هم یکی از دلایلی بود که برای شروع فیلم به ساختن آن علاقه داشتم. چگونه میتوانید فیلمی بسازید که لزوماً درباره افراد مسنتر نباشد، بلکه درباره افرادی باشد که به اندازه من و شما پیچیده هستند؟ و من احساس میکنم سطح آن پرتره، سطح آن تصویر... فیلمهای کمی هستند که شخصیتهای قدیمیتری را در خود دارند، و آنهایی که معمولاً آنها را در ماجراجوییهای بیاهمیت و سادهلوح نشان میدهند که پیچیدگی بسیاری از مردم را از آنها سلب میکند. معمولا وقتی به آن سن می رسند. چیزهای زیادی وجود داشت که من واقعاً در تلاش برای اطمینان از داشتن فیلم از آنها آگاه بودم. من 25 ساله هستم و فکر می کنم کنجکاوی متقابل زیادی در مورد موضوعاتم وجود داشت، و آنها نیز در من داشتند، با توجه به اینکه اساساً سنی بودم که آنها سعی می کردند به آن برگردند. من سعی میکردم تمام آن روحیه، تمام مشاهداتی را که قبل از شروع فیلمبرداری احساس میکردم، فقط از گذراندن وقت روی زمین در آنجا به دست بیاورم. من فقط سعی کردم آن را وارد فیلم کنم.
و شما بومی فلوریدا هستید، درست است؟
چند فصل جوان و گرسنه است
من هستم.
آیا از قبل با این جامعه ارتباطی داشتید؟ آیا آن را از طریق اطراف خود دیدید؟ در دوران راهنمایی، آیا شما میگفتید: «یک روز میخواهم درباره آنها فیلم بسازم!»
خنده دار است، من در دوران دبیرستان با The Villages آشنا شدم. در میان بسیاری از موضوعات دیگر فلوریدا، آن چیزی شبیه به افسانه فلوریدا است. یک اسطوره در اطراف آن وجود دارد، فقط به این دلیل که مکه بازنشستگی نه فقط فلوریدا، بلکه کل ایالات متحده است. با توجه به اینکه فلوریدا قبلاً به عنوان 'بازنشستگی، ایالات متحده آمریکا' شناخته می شود، انجام این کار به مقدار زیادی نیاز دارد! وقتی بزرگ میشدم، واقعاً اینطور بود... مردم به محل، روزنامه محلی که در آن بودم، حدود سه یا چهار ساعت دورتر از دهکدهها نگاه میکردند، اما مهم نیست چقدر از دهکدهها فاصله میگرفتید، اخبار و داستانها با ساکنان و سرگرمیهای لذتپرستانه آنها بهعنوان خطوط منگنه برخورد میکردند. در سراسر ایالت خواهد بود. همیشه چیزهایی شنیده می شود، مانند 'زوج مسن دستگیر شده برای رابطه جنسی عمومی.' مسائل مثل این. یادم می آید، به عنوان یک دانش آموز راهنمایی، قطعاً با این چیزها وسوسه شده بودم. آنقدر فراتر از من بود که فردی هم سن و سال پدربزرگ و مادربزرگم اغلب رابطه جنسی داشت. اما بدیهی است که وقتی بزرگ شدم... نمیدانم، آنقدرها هم جالب یا آنقدر تعجبآور ندیدم. راستش من واقعاً به ساخت فیلمی در مورد آن مکان فکر نمی کردم. من قطعاً فکر نمی کردم که تبدیل به یک ویژگی شود. در ابتدا یک فیلم کوتاه بود. اما من واقعاً پس از پایان فیلم قبلی که ساختم، که درباره مردی بود که به مدت 20 سال در یک کشتی تفریحی زندگی می کرد، ایده ساخت این فیلم را پیدا کردم. او در اواخر دهه 60 زندگی اش بود و مضامین آن فیلم واقعاً در مورد ... به نوعی پیش درآمد این فیلم بود.
خوشبخت ترین مرد دنیا.
آره. او تصمیم گرفت همه دوستان، خانواده، عزیزانش را پشت سر بگذارد و اساساً وارد این فانتزی انزواطلبانه شود، جایی که می توانست تا آخر عمرش در میان مسابقات تی شرت خیس زندگی کند، زیرا این همان چیزی بود که برای او خوشبختی بود. من قطعاً به آنچه که به عنوان یک پدیده رو به رشد افراد مسن می دیدم، علاقه مند بودم که در این جوامع سنی مانند دهکده ها منزوی شوند. درست پس از پایان فیلم درباره مرد مسافربری، این مقاله را دیدم که دهکده ها را نه تنها به عنوان بزرگترین جامعه بازنشستگان جهان، بلکه یکی از سریع ترین شهرهای در حال رشد در آمریکا معرفی می کند. وقتی همه آن چیزها شروع به اتفاق افتادن کردند، من اینطور فکر می کردم، 'Holy s***.' قطعاً اتفاقی در اینجا می افتد که در حال حاضر چیزهای زیادی در مورد کشور ما می گوید. و این واقعیت که همه... این که 130000 نفر اساساً زندگی خود را برمی دارند و به مکانی نقل مکان می کنند که دقیقاً شبیه نمایش ترومن بود و برای شبیه سازی آمریکای دهه 1950 یا 1960 طراحی شده بود، یا به جهاتی، آمریکائی که هرگز واقعاً وجود داشت، فقط یک دسته از فانتزی های ایدئولوژیک. که فوراً مرا جذب کرد.
130000؟ این بیشتر از چیزی است که من متوجه شدم!
محیط، میخواهم فیلمی در آنجا بسازم که میتواند ادای احترامی به چیزی باشد که با آن بزرگ شدم. فیلم هایی مانند ادوارد دست قیچی، یا دفاع از زندگی، یا امن تاد هاینز، یا بزرگتر از زندگی. تمام آن فیلمها، در ذهن من، به شکلگیری زبانی در مورد چگونگی زندگی در حومه شهر کمک کردند و چقدر میتوانند مسموم شوند. من آن را به عنوان یک فرصت دیدم. محیط، دهکدهها، راهی برای گرفتن آن فیلمها، ساختن ترکیبی از آنها و سپس قرار دادن آن در این مستند است.
دارم به این فکر میکنم که چطور... شاید خیلی به این موضوع فکر میکنی، شاید در زمانی که آنجا بودی زیاد به آن میرسی، اما فقط درباره اینکه چقدر جوان هستی. تو از من کوچکتر هستی، و من بعداً باید با این مسئله کنار بیایم، اما به من بگو، آیا مقاومتی وجود داشت، شک و تردیدی در مورد 'هی، میآیی اینجا تا ما را مسخره کنی؟' چگونه این جامعه را راحت می کنید، جامعه ای که برای دور نگه داشتن افراد هم سن شما، هم سن من و حتی افراد دو برابر سن ما طراحی شده است؟
جالب است. برای یکی، همیشه باید با خودم چک می کردم... مثل اینکه شما گفتید، انجمن برای افراد هم سن و سال ما طراحی نشده بود. این برای افراد از یک نسل خاص طراحی شده است. من همیشه سعی می کردم نگه دارم... بارها بود... وقتی برای اولین بار به آنجا رسیدم، متوجه شدم که می توانم با افرادی که آنجا بودند، BnB را پخش کنم. بنابراین من با این دلقک های رودئو زندگی کردم و آنها تمام زندگی خود را به من نشان دادند. مرا به دوستانشان معرفی کردند... این حدود یک ماه و نیم بود که شروع به تصویربرداری کنیم. من با آنها در شهر می گشتم. و من فکر می کنم، بله، من قطعا مانند یک انگشت شست دردناک بیرون آمدم. فکر میکنم بیشتر مردم به نوعی میگفتند: «داری چه کار میکنی؟ تو کی هستی و چرا اینجایی؟ اما کمتر از یک مکان بیمعنا میآمد، زیرا بیشتر شبیه یک کنجکاوی متقابل بود که ما به یکدیگر الهام میدادیم. از آنجایی که آنها در حال تجربه سندرم پیتر پن خود بودند، تلاش برای بازگشت به زندگی قبل از بچه دار شدن یا نوه، من نیز حال و هوای سندرم پیتر پان خود را داشتم. من کاملاً از این واقعیت انکار میکردم که در آستانه فارغالتحصیلی از کالج بودم و واقعاً نمیخواستم آن را ترک کنم.
ترک لانه ترسناک است!
چیزی که در نهایت اتفاق افتاد این بود که این تساوی خنده دار وجود داشت، این اثر اکولایزر عالی وجود داشت. به خصوص با موضوعات فیلم. همه ما یک روحیه مشترک داشتیم، و هرگز احساس نمی شد که آنها خیلی از من بزرگتر هستند یا من خیلی کوچکتر از آنها هستم. همیشه احساس میکردیم که به طور مساوی زندگی مشترک را تجربه میکنیم، و باید لحظات بسیار شدیدی را با هم تجربه کنیم. فکر میکنم قسمت آخر این هم این است که چون انگشت شست دردناکی بیرون آمدم، نحوه فیلمبرداری ما را نشان داد. مهم نیست کجا هستید، اگر دوربینی را به یک مکان عمومی بیاورید، بلافاصله واقعیت را دستکاری می کنید و مردم متفاوت از حالت عادی رفتار می کنند. من میخواستم کاری کنم که فیلم شبیه یک تجربه سینمایی باشد، و میخواستم از ماهیت خنثی احساسی که در زمان حضورم در مردم ایجاد میکردم بپذیرم. برای من، این به این معنی بود که فیلم را به طور کامل روی سه پایه فیلمبرداری کنم، و زیبایی شناسی را کنار بگذارم و به چیزی متمایل شوم که گویاتر، یا تشدید شده باشد. چیزی که تجربه حضور در دهکدهها را تداعی میکند، و مطمئن میشویم که هر فریم ما به همان اندازه ترکیب شده و با دقت طراحی شده است، و مکان چقدر آراسته است. بسیاری از این چیزها، من احساس کردم، از تجربهای که مدام احساس میکنیم یک فرد خارجی هستیم، سعی کردیم راهی برای بیان سبکی آن در فیلم پیدا کنیم.
نمی دانم کلمه همدلی است یا نه... فکر می کنم این کلمه ای است که گاهی به اشتباه استفاده می شود یا می تواند تقلیل دهنده باشد، اما من به تجربه خودم فکر می کنم که از دوستم که 88 سال دارد مراقبت کنم و با آن تلویزیون تماشا کنم. او، و گاهی اوقات یک برنامه کمدی یا هر چیز دیگری وجود دارد که افراد مسن را مسخره می کند، و من می گویم: 'هی، این جالب نیست!' شاید این همدلی باشد، اما درباره آن نوع رابطه بدون قضاوت به من بگویید و اطمینان حاصل کنید که در حین بررسی زندگی آنها از آنها محافظت می کنید. به نحوی که شاید انتظارش را نداشتید به نحوه ارتباطتان با آنها اشاره کردید...
این چهار داستان، این چهار موضوع، آنها نماینده هر فرد در دهکده ها نیستند. این از روی طراحی بود. من نمی خواستم چیزی بسازم که به طور کلی در مورد مکان باشد. چیزی که من بیشتر به آن علاقه مند بودم، کاوش در این شرایط وجودی بود، چیزی که در زمانی که آنجا بودم نیز به طور فعال درگیر آن بودم. از آنجایی که زمان زیادی را در آنجا سپری کردم، متوجه شدم که مطمئناً افراد زیادی وجود دارند که از زندگی در آنجا خوشحال هستند، اما تعداد زیادی از مردم نیز وجود دارند که به طور خصوصی در شرایط بسیار سختی قرار دارند. وقتی در حال گذراندن چیزهای بسیار سختی هستید، و دائماً در محاصره افرادی هستید که بهترین روز خود را می گذرانند، گویی بهترین زندگی خود را می گذرانند، و فشار دائمی وجود دارد که هر ثانیه از هر دقیقه از هر ساعت هر روز از هر هفته از هر ماه باید دیدنی باشد، زیرا زمان کمی برای شما باقی مانده است... فقط، نمی دانم، آن احساسی که هر یک از چهار سوژه در فیلم را تجربه می کنم، خیلی عمیق به آن اشاره کردم. . من را به یاد هر لحظه از زندگی ام می انداخت که قرار بود احساس خاصی داشته باشم، اما این کار را نکردم. و همه به من میگفتند که باید در مورد چیزی چه احساسی داشته باشم، یا چگونه باید رفتار یا واکنش نشان دهم.
حتی چیزهای جهانی مانند آن باید در سطح فردی تجربه شوند.
و من فکر می کنم عنصر دیگر این نیز این است که شما به جایی می روید تا زندگی خود را از نو شروع کنید، و فکر می کنید همه چیز متفاوت خواهد بود، و همیشه وقتی تغییر نمی کند بسیار ناامید کننده است. من فکر میکنم چهار نفر در فیلم چیزی را تجربه میکنند که اساساً انسانی است، و تماشای آنها در حال تقلا کردن، تماشای آنها از طریق چیزهایی که از سر میگذرانند، در ذهن من، نمیدانم، به چند ایده متفاوت صحبت میکند. ایده اول این است که واضح است که همه ما بزرگتر می شویم، اما این بدان معنا نیست که شما لزوماً عاقل تر می شوید. من فکر می کنم یک چیز زیبایی در این مفهوم وجود دارد. من نمی دانم که آیا افراد اساساً در طول زمان تغییر می کنند یا خیر. من فکر می کنم می توانید تلاش کنید و سعی کنید رشد کنید، و فکر می کنم این دقیقاً همان چیزی است که در این فیلم می گذرد. ما چهار نفر داریم که کم و بیش در نیمه دوم زندگی هستند. شاید یکی دو فصل از زندگیشان باقی مانده باشد. و همه آنها به تبدیل شدن خود ادامه می دهند. همه آنها در حال جستجو و تلاش هستند و به دنبال راه هایی برای اجرای بهتر فانتزی ها از زندگی خود قبل از اتمام زمان هستند. برای من که خیلی زیباست مطمئناً، میتوانید به دنیس نگاه کنید و بگویید در مورد کسی که به این شکل زندگی میکند، چیزی افسردهکننده وجود دارد... او 83 سال دارد و به همان اندازه که بیشتر 22 سالهها درهم و برهم هستند، اما چیز زیبایی نیز در آن وجود دارد. این ایده که سؤالات خاصی از خود میپرسید و راههای خاصی وجود دارد که خودتان را شناسایی میکنید، چیز زیبایی دارد. و هنوز، شما دائماً به دنبال چیزی متفاوت هستید، و این هرگز واقعاً تغییر نمی کند. شما در نهایت به این لحظه جادویی در زندگی نمی رسید که در آن همه مشکلات شما محو می شوند. زندگی اینطوری کار نمی کند. برای پاسخ به سوال شما، می توانم بگویم که مقدار زیادی یاد گرفتم. حالا سعی می کنم به سن و سالش به کسی نگاه نکنم. من سعی میکنم به آنها بهعنوان آدمهایی که هستند، نگاه کنم.
شاید من خیلی به دنیس سخت می گیرم! حدس میزنم خیلی آسونه...خدایا یادم نیست از کجا شنیدم پس نمیتونم به این نقل قول که نقل قول من نیست اعتبار بدم...ولی اینجا صدق میکنه. خیلی آسان است که بگوییم، آنها دقیقاً مثل ما هستند. خیلی سخت تر است که بگوییم 'ما هم مثل آنها هستیم'
بله، من آن را دوست دارم!
شما نیویورک تایمز را درگیر این موضوع کردید، و دارن آرونوفسکی، چطور شد؟
انصافاً سفر طولانی بود. بسیاری از چیزهای واقعا دیوانه کننده و هیجان انگیز در طول مسیر اتفاق افتاد که برای من کاملاً خارج از یک رویا بود. من این را شروع کردم، پایان نامه دانشگاهم بود. من فقط برای اینکه بروم چیزی بسازم از دانشگاه کمک مالی کمی گرفته بودم و در ابتدا فکر می کردم کوتاه است. من قبلاً چندین بار با نیویورک تایمز در فیلمهای کوتاه مختلف کار کرده بودم، بنابراین فکر میکردم به آنها برسد. اما همانطور که به کار روی آن ادامه دادم، از اولین عکسبرداری بیرون آمدم و به این فکر کردم، 'خوب، قطعاً چیزی در اینجا وجود دارد.' من هنوز آن را ندارم، اما باید برگردم تا بفهمم آن چیست. خیلی وقتا سعی میکردم بفهمم چیه، سعی میکردم مردم رو متقاعد کنم که دقیقا میدونم چی میگم، دقیقا میدونم دارم چیکار می کنم... که اصلا درست نبود! اما فقط سعی کردم منابعی را بدست بیاورم تا بتوانم به عقب برگردم و به تیراندازی ادامه دهم. نیویورک تایمز اوایل به این معنا که از فیلم به عنوان یک فیلم کوتاه حمایت می کرد، درگیر شد. و پس از آن، بسیار تصادفی، درست زمانی که من در حال افزایش برای بازگشت دوباره بودم، آنها تازه بخش فیلم بلند خود را شروع کرده بودند. زمان بندی عالی بود کارهای متقاعدکننده زیادی وجود داشت که باید انجام می دادم تا آنها متوجه شوند که یک فیلم بلند در آنجا وجود دارد، حتی اگر هنوز برای کسی مشخص نشده بود.
و درن چطور؟
در مورد دارن... ببینید، از زمانی که در دبیرستان بودم و هک های سونی اتفاق افتاد، صفحه گسترده ای از تعدادی از فیلمسازان مورد علاقه ام را تهیه کردم که در آنجا بت می دانستم... و دارن کسی است که بسیار بر من تأثیر گذاشته است. شروع به ساختن فیلم کنید یادم می آید که فواره و کشتی گیر را در سینماها دیدم و به نوعی تجربه ای خارج از بدن داشتم. من به دارن ایمیل می فرستادم، نه اینکه فقط می گفتم، 'هی، می توانی فیلم من را تولید کنی؟' اما من به او ایمیل می فرستادم که می گفت: 'هی، من عاشق فیلم های تو هستم. من در همان برنامه فیلمی هستم که شما رفتید. من تو این برنامه هستم چون تو رفتی من همچنین انسان شناسی می خوانم چون شما آن را مطالعه کرده اید... کمی شبیه استن، آهنگ امینم بود، اما امیدوارم کمتر ترسناک باشد... اما خلاصه، او هرگز به هیچ یک از آن ایمیل ها پاسخ نداد. اما سرانجام، یکی از مدیران او، برندن نایلور، یکی از آنها را دید. این احتمالاً دهمین تلاش من برای برقراری ارتباط با او بود. و در کمال تعجب، برندان بقیه کارهای من را تماشا کرد، او فیلم هایی را که من روی آنها کار می کردم تماشا کرد. او با من ملاقاتی داشت. من به او مطالبی را نشان دادم که این فیلم چه می شود. سپس، خیلی سریع، به دارن رسید، و دارن، همچنین، فکر میکنم، از نظر زیباییشناختی و سبکشناختی، پتانسیل را دید. از نظر موضوعی، فکر میکنم چیزهای زیادی وجود داشت که او به انجام آنها علاقه داشت، و چیزهای مختلفی که او علاقه داشت در بخشهای مختلف حرفهاش کاوش کند. و از آنجایی که آدم خوبی بود، جدا از اینکه فیلمساز بزرگی بود، این فرصت را هم دید که از یک فیلمساز حمایت کند و سعی کند به من کمک کند تا پولی را که برای ساخت فیلم لازم داشتم، به دست بیاورم! این واقعاً همکاری آنجا بود، و دارن و تیمش کات های زیادی از فیلم را تماشا کردند. با توجه به اینکه دارن هنوز در حال تولید فیلم بلندش نبوده است که به تازگی آن را به پایان رسانده است، او توانست زمان و توجه زیادی را به ما اختصاص دهد که واقعاً خوب بود.
عالی فیلم عالیه امیدوارم همه ببینن این یک عکس فوری زیبا و دلهره آور از گوشه ای از Americana است که بسیاری از ما آن را نادیده می گیریم یا آن را به عنوان یک نمایش فرعی می دانیم.
بعدی: 10 نمایش عالی از دوران پیری در تلویزیون
نوعی بهشت اکنون به صورت دیجیتال و دی وی دی منتشر شده است.