برای کسانی که در انتظار ناخنهایشان را میجوند (میدانم که شما آنجا هستید)، از هیاهوی افتتاحیه معمولی صرف نظر میکنم و درست به آن میپردازم: به نظر من، کارگردان جان هیلکوات با موفقیت قدرت، زیبایی و وحشت کورمک مک کارتی را به دست آورده است. رمان برنده جایزه پولیتزر جاده و آن را دست نخورده به صفحه نمایش بزرگ ترجمه کرد. من فکر میکنم آن دسته از تماشاگران سینما که قبلا مک کارتی را نخواندهاند، اکنون یک مثال خوب دیگر از این دارند که چرا باید بخوانند (برادران کوئن کشوری برای پیرمردها نیست دیگری بودن)؛ من فکر میکنم کسانی که مک کارتی را میخوانند، حداقل خوشحال خواهند شد که نسخه سینمایی «آن را خراب نکرد» و حداکثر واقعاً از فیلم بر اساس شایستگیهای خودش قدردانی خواهند کرد.
حالا که آن را فهمیدم، بیایید از آن پشتیبانی کنیم و از ابتدا شروع کنیم.
جاده داستان آیندهای تیره و تار را روایت میکند که در آن آمریکا (و شاید جهان) تبدیل به یک دیستوپیا در حال پوسیدگی شده است که توسط فاجعهای بینام میسوزد. روزها خاکستری هستند، خاکستر از آسمان می بارد و با تاریک شدن جهان، هوا سردتر می شود. در این جهنم مرد (ویگو مورتنسن) و پسر (کودی اسمیت-مک فی) هستند که جاده را از بالا به سمت شمال به سمت پایین خط ساحلی جنوبی طی میکنند، جایی که امیدواریم زمستان در زمستان یخ نزنند. مرد و پسر قبلا توسط همسر (شارلیز ترون) تکمیل می شد، تا اینکه بار محافظت از یک کودک از جهنم روی زمین برای او بسیار سنگین شد.
برای مرد و پسر، هدف ساده است: در امتداد جاده به سمت جنوب بروید و به زنده ماندن ادامه دهید. این به معنای یافتن غذا - به نحوی، به نحوی - در میان زمینهای خاکستر استخوانچین شده، و مهمتر از آن، دور ماندن از مناظر و دام گروههای سرگردان گروههای آدمخوار است که مطمئناً به تجاوز جنسی، کشتن و سپس بلعیدن مرد و پسر لزوماً به این ترتیب
به دنیای آقای مک کارتی خوش آمدید.
اگرچه طرح داستان شبیه چیزی خارج از یک فیلم ترسناک به نظر می رسد، اما قدرت واقعی آن جاده در مراقبه کوبنده و دلخراش در مورد قدرت عشق والدین یافت می شود. اینکه کورمک مک کارتی چنین کتاب درخشانی را از آن رشته ها بیرون کشید، خود یک شاهکار بود. وظیفه ای که جان هیلکوات و بازیگرانش در هنگام شروع این فیلم با آن روبرو بودند بسیار مهم بود: رعد و برق دو بار، در مقیاسی بسیار بزرگتر. خوشحالم که گزارش دهم، هم از نظر بصری و هم از نظر عملکرد، همه طرف ها به این مناسبت دست می زنند.
بیایید با تصاویر بصری شروع کنیم. من به معنای واقعی کلمه از این که تک تک صحنه های فیلم به خوبی دنیای سوخته را همانطور که در نثر مک کارتی گفته می شود زنده می کنند، متحیر شدم. اگر نویسنده را بخوانید، از استعداد بینظیر (تقریبا شاعرانه) او در توصیف صحنههایی از زمین و طبیعت آگاه هستید - آنها قلب کتابهای او هستند و نادیده گرفتن آنها نقصی مهلک برای هر فیلمی است که سعی در بازآفرینی دارد. 'تجربه مک کارتی.' خوشبختانه، Hillcoat یک صفحه از کتاب بازی برادران کوئن برداشته و عاقلانه روی مجموعهای از عکسهای زیبای منظرهسازی زمین سوخته سرمایهگذاری میکند.
گردگیر پر در زیبایی و جانور
نه تنها می کند جاده به جرأت میتوانم بگویم که فیلمسازان اغلب در آن موفق هستند، تقریباً تمام مجموعههای اصلی کتاب را میخکوب میکنند تقویت کننده چیزی که کتاب خلق کرد - همانطور که هر اقتباس سینمایی ارزش لعنتی باید انجام دهد. این ویژگیهای کوچک بینقص برای هر قطعه وجود دارد: تودههای خاکستر و پوستههای فلزی سیاهشده روی بلوکهای شهر سوخته. اسکناس های سست پولی که به زمین چسبیده اند و در باد می لرزند. افقهای خاکستری، جنگلهای برهنه و پر از لجن و نهرهای پر از لجن. اعضای بدن، رودههای ریخته شده و اسکلتهای سوخته در کنار راه - همه چیز آنجاست، و قتل عام فوقالعاده است. حتی ذکر مداوم مک کارتی از ریشه کن کردن و سقوط درختان در حال مرگ نیز مورد توجه قرار گرفته است. این فیلمی است که می توانید به معنای واقعی کلمه در حالت بی صدا تماشا کنید و از آن لذت ببرید.
اما در مورد بازیگری چطور؟
بدون برخی اجراهای حذفی، کل روایت احساسی از جاده می توانست زیر محوطه فیلم ترسناک غرق شود. اما باز هم، جان هیلکوت در تصمیم گیری عاقلانه عمل می کند و از بازیگران مناسب (بخوانید: با استعداد) برای ایفای تعداد انگشت شماری از نقش های مکمل فیلم استفاده می کند.
در مرکز The Man and The Boy قرار دارند. میدانم که چند خانم از دیدن ویگو مورتنسن که به بهترین وجه انجام میدهد هیجانزده هستند، و آقای مورتنسن یک بار دیگر جلو میرود و این ستایش را به دست میآورد و به ما مردی میدهد که نیمه دیوانه از عشق به اوست. پسرش، از دست دادن همسرش و بار بیدار شدن هر روز به جهنم فقط برای اطمینان از اینکه نفس در بدن پسرش جریان دارد. فیلم به سرعت شما را وادار میکند که بفهمید این دنیایی است که در آن مهمترین درسی که یک پدر باید به پسرش بیاموزد این است که چگونه به درستی مغزش را در صورت گرفتار شدن توسط آدمخوارها منفجر کند. مورتنسن با تمام نگرانی واقعی والدینی که واقعاً بهترین ها را برای فرزندشان می خواهند به این لحظات دلخراش حمله می کند و چنین لحظاتی را وحشتناک تر می کند. نمیتوانستم جلوی تکان خوردنم را در صندلیام بگیرم.
با توجه به Kodi Smit-McPhee به عنوان پسر ... رتبه من است جاده 4.5 از 5 فقط به این دلیل که میدانم برخی افراد استدلال منصفانهای را مطرح میکنند که پسر گاهی اوقات 'آزاردهنده' است. به نوبه خود، من فکر می کنم اسمیت-مک فی کار خوبی انجام می دهد - فقط در فیلمی که بقیه بازیگران و کارگردان کار عالی انجام می دهند. بازیگر جوان نیز به وضوح، خوب، جوان برای درک کامل (چه رسد به انتقال) این داستان در مورد چیست. همانطور که مطرح می شود، پسر بیشتر به عنوان یک استعاره فیزیکی به پایان می رسد تا یک شخصیت تحقق یافته، و من فکر می کنم که می توانید (و می خواهید) بین خودتان بحث کنید که چقدر این تصویر به آنچه مک کارتی در رمان قصد داشت احترام می گذارد (یا نه).
در مورد بازیگران مکمل، من فیلمسازان را به خاطر روی آوردن به مجموعهای از بازیگران ماهر برای بازی در نقشی که ممکن است توسط ذهنهای احمقتر «قسمتهای کوچک» در نظر گرفته شود، تحسین میکنم. گرت دیلاهانت ( چوب مرده ) باعث شد پوست من در دو دقیقه از تماشای صفحه به عنوان یک عضو باند آدمخوار بخزد. مایکل کی ویلیامز ( سیم ) همچنان ثابت می کند که چرا او بسیار مورد احترام است و تنها در سه دقیقه، انسانیت کامل را به The Thief (بالا) می آورد. گای پیرس شما را نگه می دارد برای یک دقیقه حدس بزنید که آیا کهنه سرباز قرار است پسر را نجات دهد یا مزه مزه. و رابرت دووال یک حرفه ای باتجربه است که نقش مکمل دیگری را به نقشی پاک نشدنی تبدیل می کند. هیچ حلقه ضعیفی در این زنجیره وجود ندارد.
به خواندن بررسی ما در مورد ادامه دهید جاده ...
با این حال، یکی از چیزهایی که فکر میکردم قطعاً مرا آزار میدهد، «آزادیهای» معمول هالیوود با هر ترجمه کتاب به فیلم است. در این مورد، من پیشبینی میکردم که نقش همسر چاقتر میشود تا بازیگری در حد شارلیز ترون را به این نقش جذب کنم. خب، از یک طرف حق با من بود: نقش برای فیلم چاق شده است، اما همهاش گوشت روی استخوانهاست، بدون غوغا. و من مطمئناً از آن شگفت زده شدم.
کاری که جو پنهال، فیلمنامه نویس، در اقتباس خود تا این حد درخشان انجام می دهد، ایجاد تقابل بین مرد و همسر بر سر سرنوشت پسر است. مامان معتقد است که بهترین کار این است که هر سه آنها با هم به پایان برسند، با آرامش، بدون درد، و امیدوارم به جایی بهتر برسند. با این حال، پدر نمی تواند تسلیم شود و حاضر است همه آنها را (به معنای واقعی کلمه) در دشت های جهنم بکشد، اگر این به معنای زنده ماندن پسرش حتی برای یک روز باشد. ترون در لحظات کوتاهی که روی پرده نمایش میدهد، استدلالی شدید و متقاعدکننده برای دیدگاه همسر، اغلب از طریق چشمان توخالی، و اخمهای سفت و سختاش، یا در التماسهای روحآشفتهاش از مرد برای «انجام کار درست» مطرح میکند.
این عنصری از داستان است که در کتاب مک کارتی بیان نشده است، و من معتقدم که بعد فوق العاده ای به فیلم می بخشد. مقایسه فلسفههای زن و مرد شما را مجبور میکند که دائماً تعجب کنید و از چیستی سؤال کنید براستی بهترین برای این کودک وقتی مرد و پسر جنبه زندگی کوکاکولا را کشف میکنند - وقتی لبخند بر لبانشان مینشیند و قوطی قرمز حبابدار را به اشتراک میگذارند، با خود فکر میکنی: یک دلیل عالی برای زنده ماندن. اما، وقتی مرد و پسر یک سرداب پر از زندانیان کثیف و نیمه خورده را میشنوند و میشنوید که آدمخوارهای گرسنه به آنها حمله میکنند، از خود میپرسید که آیا همسر ایده درستی نداشت - یا بدتر از آن، میپرسید چه چیزی شما انجام خواهد داد. هر زمان که پسر باید شاهد ترسناک دیگری باشد، شما تعجب می کنید که او احتمالاً چه زندگی می تواند داشته باشد - همان سؤالی که همسر از مرد پرسید.
صحنه آخر بازی انتقام جویان من مرد آهنی هستم
چیزی که من به خصوص در مورد این تفسیر دوست دارم جاده این است که قضاوت بزرگ درباره اینکه آیا مرد به خاطر تلاش برای زنده نگه داشتن پسرش درست است یا نادرست را به حالت تعلیق در می آورد. در پایان، ما فقط میتوانیم امیدوار باشیم - هرگز نمیدانیم، فقط امیدوار باشیم - که والدین در این راه کارهای درست را برای فرزند انجام دادهاند - و آیا واقعاً این بیشترین امیدی نیست که والدین ما میتوانند به ما امیدوار باشند، یا اینکه ما میتوانیم امیدوار باشیم. برای بچه های ما؟
این که بعد از دیدن این فیلم با این سوال باقی مانده ام به من می فهماند جاده کار خود را انجام داده و منبع آن را ارج نهاده است. من تا آنجا پیش می روم که بگویم این فیلم در فصل جوایز زمستانی شایسته بررسی است و هیچ تردیدی در مورد گفتن آن ندارم. این یک فیلم قدرتمند است، یک موفقیت بزرگ توسط بازیگران و عوامل و شما نباید آن را از دست بدهید. فکر می کنم حتی آقای مک کارتی هم می تواند به این یکی افتخار کند.
جاده در تاریخ 25 نوامبر 2009 در سینماها اکران خواهد شد.